به دنیا که آمد کور بود. هشت سالش که شد بینا شد، میگفتند مادرش خواب دیده ابوالمراد با لباسی سراسر سبز با چهرهای نورانی، با ترکیبی از نور سفید و زرد به خانهشان آمده و خطاب به خاتون گفته فردا آن دو فانوس را که نذر من کرده بودی بیاور و آویز کن به در بالایی و پایینی زیارت. خاتون هم از خواب میپرد و میبیند یحیا پسرش به فانوس ِ آویز در اتاق خیره شده، فانوسی که نیمه شب روشن است.
کلعلی هر شب پیش از خواب، فتیله فانوس را میکشید پایین و یک فوت حوالهاش میکرد. دود سیاهی از فتیله بلند میشد و سیاهی دود، اتاق را نیز به سیاهی مطلق میکشاند. هر صبح از آن همه سیاهی شب، تنها باریکهای باقی میماند به بالاسری ِ همان فانوس. خطی سیاه که چون شیشهی چراغ گردسوز از پایین پهن بود و از بالا باریک میشد.
تا پیش از این، یحیا هیچ ندیده بود. گرچه دیده بود اما تنها سیاهی خام. در همان بدو تولد که چشم گشوده بود دنیا پیش چشمانش سیاه بود و از همان دم، هرچه پلک زد دریچهی دیگری گشوده نشد. حتا نشنیده بود که بخواهد تصورش کند و اگر میشنید نمیدانست شیشهی چراغ گردسوز چه شکل است.که از کجا پهن و از کجا باریک میشود. اما حالا میدید. فانوس را میدید که اتاق را زرد جلوه میدهد.خطی سیاه که چون شیشهی چراغ گردسوز از پایین پهن بود و از بالا باریک میشد. دنیا پیش چشمانش فانوس بود و بس. روشنایی تضاد سرسختی است در برابر دنیا دنیا سیاهی، به امتداد هشت سال. چون آگاهی در برابر جهل، زیبایی در برابر زشتی و روز در برابر شب.
نه مادرش خاتون را میدید که نشسته و هاج و واج به او خیره شده و نه پدرش کلعلی را که انگار سالهاست به خواب رفته. محو فانوسی شده بود که شب را روز مینمود و هر بار که پلک میزد باز شب میشد. در هراسی فرو میرفت که دیگر پلک نزند. به همین حال بود که خاتون جیغ کشید. کلعلی از خواب پرید. دو زانو نشست و به خاتون خیره شد. خاتون با حرکت ابرو اشاره کرد به یحیا. چشمهای سفید و خالی از سیاهی یحیا، مردمک به خود گرفته بود.
کلعلی فریاد زد یا صاحبالزمان!
خاتون با گریه گفت خواب دیدم. همین حالا خواب دیدم. ابوالمراد اینجا بود. گفت فانوسها را بیاور. کلعلی! یحیا میبینه، چشمهاش سو گرفته. میبینی؟
(شاید ادامه یابد…)