به بهانه‌ی چشم‌های یحیا

18 05 2012

به دنیا که آمد کور بود. هشت سالش که شد بینا شد، می‌گفتند مادرش خواب دیده ابوالمراد با لباسی سراسر سبز با چهره‌ای نورانی، با ترکیبی از نور سفید و زرد به خانه‌شان آمده و خطاب به خاتون گفته فردا آن دو فانوس را که نذر من کرده بودی بیاور و آویز کن به در بالایی و پایینی زیارت. خاتون هم از خواب می‌پرد و می‌بیند یحیا پسرش به فانوس ِ آویز در اتاق خیره شده، فانوسی که نیمه شب روشن است.

 کلعلی هر شب پیش از خواب، فتیله فانوس را می‌کشید پایین و یک فوت حواله‌‎اش می‌کرد. دود سیاهی از فتیله بلند می‌شد و سیاهی دود، اتاق را نیز به سیاهی مطلق می‌کشاند. هر صبح از آن همه‌ سیاهی شب، تنها باریکه‌ای باقی می‌ماند به بالاسری‌ ِ همان فانوس. خطی سیاه که چون شیشه‌‌ی چراغ گردسوز از پایین پهن بود و از بالا باریک می‌شد.
تا پیش از این، یحیا هیچ ندیده بود. گرچه دیده بود اما تنها سیاهی خام. در همان بدو تولد که چشم گشوده بود دنیا پیش چشمانش سیاه بود و از همان دم، هرچه پلک زد دریچه‌ی دیگری گشوده نشد. حتا نشنیده بود که بخواهد تصورش کند و اگر می‌شنید نمی‌دانست شیشه‌ی چراغ گردسوز چه شکل است.که از کجا پهن و از کجا باریک می‌شود. اما حالا می‌دید. فانوس را می‌دید که اتاق را زرد جلوه می‌دهد.خطی سیاه که چون شیشه‌‌ی چراغ گردسوز از پایین پهن بود و از بالا باریک می‌شد. دنیا پیش چشمانش فانوس بود و بس. روشنایی تضاد سرسختی است در برابر دنیا دنیا سیاهی، به امتداد هشت سال. چون آگاهی در برابر جهل، زیبایی در برابر زشتی و روز در برابر شب.

نه مادرش خاتون را می‌دید که نشسته و هاج و واج به او خیره شده و نه پدرش کلعلی را که انگار سال‌هاست به خواب رفته. محو فانوسی شده بود که شب را روز می‌نمود و هر بار که پلک می‌زد باز شب می‌شد. در هراسی فرو می‌رفت که دیگر پلک نزند. به همین حال بود که خاتون جیغ کشید. کلعلی از خواب پرید. دو زانو نشست و به خاتون خیره شد. خاتون با حرکت ابرو اشاره کرد به یحیا. چشم‌های سفید و خالی از سیاهی یحیا، مردمک به خود گرفته بود.

کلعلی فریاد زد یا صاحب‌الزمان!

خاتون با گریه گفت خواب دیدم. همین حالا خواب دیدم. ابوالمراد اینجا بود. گفت فانوس‌ها را بیاور. کلعلی! یحیا می‌بینه، چشم‌هاش سو گرفته. می‌بینی؟

(شاید ادامه یابد…)





اعترافات ناشی از یک فنجان چای داغ!

17 08 2011

غمباد می‌دانی چیست؟ آری همان… همان که راه نفس را تنگ می‌کند. همان که مرا به جستجوی گوشه‌ای می‌فرستد که با چنگ به هق‌هق خالی‌اش کنم. آری همان… غمباد گرفته‌ام. چرا؟ خب معلوم است از دست تو که هنوز دل‌نگرانی!

انگار در مرکزیت بیابانی ایستاده‌ام و قرار است یک گلوله توپ با کالیبر صد و بیست و پنج باقی مانده از دهه منحوس هفتاد  به سویم شلیک شود. دل‌خوش به سنگر نباش. این‌جا لبریز است از خلوت. اینجا «هیچ‌چی» به وفور یافت می‌شود. هر چه کنم باز هم اسیر موج انفجار خواهم بود. مردن به از جنون. گرفتی؟ حال این روزهایم، همان حال سکون در آن مرکزیت بیابانی است که فعلن خارهایش به بار نشسته‌اند. در گوشه‌ای نوشته «در این مکان به زودی گل نصب می‌شود… باتشکر-فضای سبز منطقه بیست و چهار»

شاد باش تا از این رخوت رها شوم وگرنه بگذار آن گلوله خوش‌تراش درست روی ملاجم فرود آید و از آن آشیانه به این محفظه پوک و خاکستری نقل مکان کند. راستی انتظار دلنشین نیست. بازگرد به همان پیام نخستین که از انتظار نالیدم. آن‌که «من کم حوصله‌ام یا تو پر حوصله؟» خاطرت هست؟ انتظار، چشم به آسمان دوختن و گوش به انعکاس گذاشتن به  کنار، گرمای این بیابان با آن خورشید ساعت دوازده که سر جنگ دارد تحمل ناپذیر است.

زمین چون باتلاق نه، چون قیری مذاب انسان را فرو می‌کشد و هستی را از یاد می‌برد. هان؟ نه… هستی من فراموش ناشدنی است.





مسئله این است، بزکِش یا ..کِش

8 12 2010

نه سال داشتم، کلاس سوم، مدرسه شهید سلطانی که نامش تازه عوض شده بود، قبلتر بر سربرگ امتحانات می نوشتیم مدرسه فروغ دانش. بار اول نوشتم فروق دانش که پسِ گردنم داغ شد و از آن پس فهمیدم که اهمیتِ فروغ در غین آن است نه در قاف. در حیاط مدرسه با یک بربری لوله شده در حال دویدن بودیم که در یک چشم به هم زدن کریم، خپلوی معروف مدرسه بربری ام را دزدید و من چنان ترمزی که کشیدم که مطمئنم بعد از سالها سیستم اِی بی اس از آن الگو گرفته باشد. کریم با آن شکم خیکی در حال فرار بود که یکی از وزین ترین فحش های ناموسی را نثارش کردم، آن هم در حالی که هیچ از معنایش نمی دانستم و با تمام وجود فریاد زدم ..کِـــــــش!

همه چیز برای یک لحظه ساکت شد و ناظم مدرسه، آقای ناجی مثل اَجل معلّق سر رسید، گوشم را گرفت و بدون هیچ حرفی کشان کشان مرا به دفتر مدرسه برد. من که نمی دانستم چه گفته ام و فقط می دانستم حرف بدی بوده، گوشه دفتر مدرسه کنار جعبه گچ ها ایستادم و آقای ناجی به آقای میراب، مدیر مدرسه گفت: ببین شاگرد اول کلاس سومت چه فحش هایی بلد است! آقای میراب چنان ابهتی داشت که همه مثل سگ از او می ترسیدند،  یک تکانی به خودش داد گفت:مگه چی گفته؟ و ناظم هم رفت نزدیک و یک چیزی در گوشش گفت. من که از ترس عنقریب خیس کردن بودم گفتم آقا به خدا اون نون مارو دزدید. آقای میراب نگاهی انداخت با لحنی مهربان گفت: خب، پسر حاج فضل الله، خجالت نکشیدی به دوستت گفتی بزکش!

داشتم شاخ در می آوردم، با خودم گفتم حتمن آقای ناجی فکر کرده من گفته ام بزکش و حتمن بز هم مثل خر چیز بدی است. در همین احوال بودم که گفتم نه آقا! به خدا نگفتم بزکش. گفت پس چی گفتی؟ منم گفتم ..کش. چنان دادی زد که عنان از کف رفت و شلوار و کفشم همزمان خیس شد و در مقابل آقای مدیر گفت: برو گمشو فردا با بابات بیا.

گریه کنان آمدم خانه و گفتم آقای مدیر گفت فردا با بابات بیا. بابام گفت چرا؟ گفتم با کریم خپلو دعوا کردم، بربری ام را دزدید و دعوایمان شد. پدرم نگذاشت کار به فردا بکشد و منو ترک موتورش نشاند و رفتیم مدرسه. پشت دفتر مدرسه به گفت تو همین جا وایسا. رفت پیش آقای مدیر، هنوز نرفته صدای خنده شان بلند شد. ته دلم امیدوار شدم بعد از چند دقیقه پدرم آمد بیرون و منو برد گوشه حیاط مدرسه و شروع کرد به آموزش آداب فحش دادن. از همان ..کش شروع کرد که به طور کل چنین فحشی وجود ندارد و از من خواست که آن فحش را فراموش کنم و بعد شروع کرد به تشریح بزکش. می گفت این یک فن کشتی است و شروع کرد به اجرای بزکش، خیلی برام جالب بود. پرسیدم خب این کجایش بد است؟ گفت ببین پسرم، درست نیست به کسی بگویی بزکش، این یعنی من تو را مثل بز به زمین زدم. من که از حرف های پدرم چیزی نمی فهمیدم ولی فقط می دانستم که باید تایید کنم و قبول کنم که گفته ام بزکش!

حالا آقای میراب دو هفته پیش مرد، در مجلس ختمش به جای حمد و صلوات فقط داشتم به ..کش فکر می کردم و به جای آن روز زیر لبم تکرار می کردم، کریم خپلوی ..کش!

 








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.